نيليانيليا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

نيليا دختر نيلگون

نيليا-18 ماهه

هجده ماهگي نيليا جون مصادف شد با اومدن خاله ليلا=نينا جون،عشق نيليا تو ديدار اول كه نيليا نينا جونو ديد گفت: حميد كووووووووو يه جشن خودموني گرفتيم براي نيليا جون و نينا جون كه يه خبر خوش داشت:   يه عضو جديد به خونوادمون اضافه شد خاله ليلا ني ني داره كه     زمستون بدنيا مياد.                      و منم بالاخره خاله شدم.هوراااااااااا     خاله ليلا و عمو حميد بهتون تبريك ميگم ايشالله يه بچه سالم و تپل مپل خدا بهتون بده. نيليام ديگه تنها نباشه. خاله ليلا يه هفته پ...
5 مرداد 1392

کمی تنهایی

قرار است بابا هادی برای کارش چند روز در هفته  شهری دیگر باشد .مهم نیست کجا , چند وقت ,چند روز, ... مهم این است که همه چیز سر جایش بماند و چرخ زندگی بی وقفه و منظم بچرخد ,مثل همیشه . خانه کم و کسر نداشته باشد,مرتب و تمیز بماند ,گلدان های گل شاداب و پر آب باشند ,حتی اگر چند روز خانه نباشیم. برنامه منظم دیدارهایمان بهم نخورد نیلیا ی بابایی ،روز در میان عموها و عمه و باباجون و مامان جون را ببیند,گاه که حوصله اش سر رفت پارک برود و سیراب تا تا و سر سر شود . هر وقت که بهانه بابا هادی را گرفت با یاری اطرافیان اسباب حواس پرتی اش فراهم شود. بی تاب که شد تلفنی با بابا حرف بزند برایش شعر بخواند و قبل از آبیزی (خداحافظی)...
20 تير 1392

فرهنگ واژه هاي نيليا-1

شيرين زبون مامان وبابا تقريبا تمامي كلمات ساده رو درست ادا مي كنه ،كلمات سخت رو هم يه آهنگي ازشون در مياره تا كم نياره .يه سري از كلمات هم كه مخصوص خودش هست رو هم اينجا نوشتم آهنگ مخصوص به خودشو هم داره كه ضبط ميكنيم تا هر وقت دلمون هواي بچگي هاشو كرد بريم سراغشون. ماآجون=مامان جون                                        مَنا و نِنا=مهلا و ليلا   باآجون=باباجون              ...
17 تير 1392

نيليا-17ماهه

نيلي مامان و بابا اين روزا سخت مشغول شيرين زبوني و شيرين كاري و كمي هم ابراز استقلال شخصيت خودشه ،كمي كج خلقي مي كنه ،گاهي الكي قهر مي كنه ولي بيشتر خوش اخلاقي و مهربونيش دل همه رو برده.يه شعر بلده كه خاله مَنا يادش داده:(تقريبا اولين شعريه كه همه بچه ها با علاقه ياد ميگيرن) -يه توپ دارم                     نيليا:گِگِليه -سرخ و سفيد و                نيليا : آبي -مي زنم زمين            &nb...
2 تير 1392

باشگاه تنیس

تو این هفته یه روز با اصرار هادی رفتیم باشگاه تنیس .من نمیخواستم برم کلی بهانه اوردم که برای نیلیا خطرناکه با اون توپای سنگین . برای منم ورزش سنگینیه و ازین حرفا .ولی بعد که رفتیم خیلی خوش گذشت روحیه م عوض شد .نیلیام یه ساعت اول تو کالسکه ش خواب بود و ما تمرین کردیم وقتی بیدار شد دید چه جای باحالیه.کلی سر ذوق اومده بود گوشه زمین با یه راکت سبک که هم قد خودش بود این ور و اون ور میرفت .میدوید دنبال توپا.توپ جم کن خوبی بود.من و هادی هم نوبتی مواظبش بودیم نیاد وسط زمین. فکر کنم جذابترین ددر عمرش بود . بلند بلند میگفت آکک(راکت) -ننیس. دوستای هادی هم خوششون اومده بود میگفتن حتما بیاین تمرین کنین.ولی بنظرم برای نیلیا خطرناکه فضای جدا ب...
2 خرداد 1392

نیلیا-16 ماهه

 ١٠ ماه از اولین روزایی که میذارمش خونه مامان جون و میرم اداره میگذره روزای اول سخت بود و هر روز سخت ترم می شه.صبح ها بیدار باشه و  با نق نق و گریه باهاش خداحافظی میکنم مامان جون میگه زود آروم می شه و مشغول بازی می شه مامان جونم صبح نمی ذاره بخوابه  .ظهرها هم دم در خونه منتظره و صدا میزنه :ماما,هادّی. سراغ دوربین رفتم میبینم همش فیلمه تا عکس .آخه شیرین زبونیاش ما رو وادار میکنه همشو ضبط کنیم دنبال اولین فرصتم که فرهنگ لغاتشم بنویسم قربونش برم کم نمیاره هر کلمه ای رو تکرار میکنه حتی اگه سخت باشه آهنگشو میگه . یه دفعه بابا هادی بهش گفت بگو پیچ گوشتی سریع گفت:پیدو تی (بابا   من از اون اتاق: ) عکسا و ...
30 ارديبهشت 1392

بهانه هاي كوچك خوشبختي

چند روزي نبودم نه اداره ،نه خانه، نه پي خاله بازي و نه ددر.هيچ جا نبودم و نه حتي در لاك خود. غرق در ان فلسفه ي بي پاسخ  بودم كه اينجا كجاست من در اينجا چه ميكنم؟ بعدش چه مي شود؟ دخترك سرما خورده بود و روزهاي بي حال داشت  و شبهاي بي قرار و با تب بالا گريه ميكرد و هذيان ميگفت: بي ييم پاك،ددر.  شايد هم نا خوش بودن احوال دخترك مرا به وادي آن فلسفه موهوم برد،نمي دانم.در پي صبوري جستن ها و انرژي مضاعف طلبيدن ها از منبع لايزال قدرت،ناگهان به خود رسيدم .به خود فراموش شده ي خود. بي هدف به هر جاي خانه سرك مي كشيدم كه به كاغذهاي گلاسه ،مشق ها و قلم هايي رسيدم كه از منظر كيفيت به درجه استادي...
29 ارديبهشت 1392